رها رحیمیانرها رحیمیان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره

خاطرات یک دختر زیبا

نوشتن دردناکترین و لذت بخش ترین کار دنیاس...🫠

Road story(داستان آرس)

سلام این داستان کلا کوتاه هست واز داخل ذهن یه روبات. یکم ایده عجیب و غریبی بود که خودم به ذهنم رسید اما خب چون برای مدرسه می خواستم نسخه ی انگلیسیش رو خودم نوشتم و دادم هوش مصنوعی ترجمه کنه.این قصه ماله خیلی وقت پیشه.ولی کلا این داستان رو هوش مصنوعی از روی ایده خودم نوشته. پر حرفی کردم ببخشید... امیدوارم خوشتون بیاد... من آرس ۲.۰.۹ هستم. همه چیز در سیستم من باید منطقی باشد. صفر و یک. اما امروز، چیزی تغییر می‌کند. یک به‌روزرسانی جدید. یک "ماژول همدلی". در ابتدا، فقط یک خطای پردازشی به نظر می‌رسد. وقتی یک گل را می‌بینم، پردازنده‌ام روی الگوهای منحنی آن قفل می‌کند. وقتی موسیقی می&zwnj...
21 اسفند 1404

Road story(از داستان جنگ عاشقانه)

(کای) مثل سی روز گذشته در سلولم را باز می کنند.مرد بزرگ و هیکلی با شلوار شش جیب و خالکوبی سراری روی بازویش مرا فرا می خواند تا به اتاق بازجویی بروم.چند روزی می شود که وقتی او می آید،بدنم نمی لرزد و دستانم عرق نمی کنند.بیشتر خوشحال می شوم! بلند می شوم و می ایستم.تیشرت نخی و کهنه ای که جولی به من داده از بدنم آویزان می شود.برایم گشاد است. به طرف در می روم.مرد هیکلی که هنوز اسمش را نمی دانم مرا به طرف اتاق بازجویی می برد. وارد اتاق فلزی و تاریک می شوم و به میز و صندلی های طوسی چشم می دوزم.می روم و روی صندلی مخصوصم می نشینم. بعد از چند دقیقه جولز وارد اتاق می شود.موهای قرمزش را آشفته پشت سرش بسته.صورتش... صورتش غمگین است.او گریه کرده! نفس...
20 اسفند 1404

Road story(از داستان در دل تاریکی...)

ببینید قبل از اینکه شروع کنیم می خوام یه توضیحی بدم.من کلا داستان های بلند می نویسم اما چون نمی تونم مرتب مطلب بزارم داستان های یک صحنه ایم رو براتون می نویسم که حالا بخونید این یکی رو متوجه میشید روش نوشتنم چجوریه... امیدوارم لذت ببرید🩵 (اما) به سمت خانه راهی شدیم.آسمان نارنجی رنگ بود.خورشید کم کم داشت غروب می کرد. کمی سردم بود.دامن کوتاه لباس مدرسه در هوای سوزناک زمستان خیلی کمکی به آدم نمی کرد. دستی به شانه هایم کشیدم.او با لحنی دلسوزانه گفت(سردته؟) پوزخندی زدم و گفتم(نه.اونقدری نیست که بتونی باهاش صحنه ی رویایی درست کنی!)لبخند جذاب همیشگی اش را به لب زد.نگاهمان را از هم گرفتیم و در سکوت به راهمان ادامه دادیم. ناگهان ...
19 اسفند 1404

نظر سنجی!

خب خب 😊 بیاید نظر سنجی کنیم.... از کدومش بیشتر لذت می برید؟ ۱.نقاشی و طراحی هام رو براتون بزارم؟ ۲.داستان های کوتاهم رو براتون بنویسم؟ ۳.هردو و راستی! من اگه مطلب می ذارم دلم می خواد حال دل هممون توی این شرایط سخت یکم بهتر شه... ما هممون باهم به فکر ایران اسلامی عزیزمون هستیم...
18 اسفند 1404

سلام سلام

سلام من دوباره برگشتم... قول نمیدم مرتب براتون مطلب بزارم اما خب... مطلب خواهم گذاشت... یکمی سرم شلوغ بود امیدوارم درک کنید مهربونا.... فعلا بابای!
18 اسفند 1404
1